#بغض_محیا_پارت_203
یه دردایی تو این جا تلنبار شده که حتی فکرشم نمیتونی بکنی ...
نفس هایم کند شد از شدت بغضی که اجازه فروریختن نداشت ...
یه غمایی این جا ریختی که داره راه نفسمو میبنده ...
و قطره ي اشک لجبازم فرو ریخت ...
بودن تر زندگیت داره من و از من میگیره پسر عمه ...
آزادم کن بزار برم ...
کمی دور شد ...
انگار غم نگاهم او را هم تحت تاثیر قرار داد ...
- زندگی مگه خاله بازیه محیا؟؟؟ -نه اما ...
میان حرفم پرید ...
- من بی پدر که گفتم نمیخوام ...
من عوضی که گفتم مال هم نیستیم ...
چرا این بازي رو راه انداختی محیا ...
حالا که شروع کردي ...
حالا چرا باید تو نگاه لامصبت تنفر ببینم، .، حالا که ...
حرفش را ادامه نداد و از در بیرون زد ...
جلوي در ایستاد بی انکه برگردد...
دیگه حرف طلاق به زبونت نیاد ...
، این بچه بازي و ننه من غریبم بازي رو هم تموم کن...
خاله بازي که نیست ...
پایین منتظرم ...
مکث کرد ...
دختر دایی...
و من تن خسته ام را کشاندم ...
و من بیخودي امیدوار بودم به اضافی نبودنم ...
به سربار نبودنم .. من چه بی رحمانه تیشه به ریشه ي خودم زدم ...
راست میگفت ...
romangram.com | @romangram_com