#بغض_محیا_پارت_202

نشست...

و من دلم فشرده میشد با نگاه به جاي جاي آن خانه ي نفرین شده ...

روي مبل راحتی نشست ...

همان که آنروز...

پایش را روي پایش انداخت ...

- منتظرم ...

ابرویی بالا دادم- .. دلیل این رفتارات ؟؟؟ این مسخره بازیا...

پوزخند زد ...

طلاق خواستنت ...

میخوام بدونم چی فرق کرده ...

تمام غم دلم را داخل چشمانم ریختم ...

اشک هم حتی تا دم پلکم آمد..، یاد آن روز پشت در ...

عاشقانه هایی که حتی من رویایش را هم نمیدیدم ...

به صورتش زل زدم ...

- چشمام باز شده ...

بلند شد از جایش با ضرب ...

با همان اقتداري که برایش میمردم و حالا...

نزدیک آمد و انگشت اشاره اش را جلو آورد تا طره اي از موهایم که از شال بیرون زده بود را لمس کند که با نفرت چشمانم را بستم و عقب کشیدم ...

از جایش تکان نخورد و نفسش بود که به صورتم که نه ...

انقدر نزدیک بود که هرم نفسش دقیقا روي لب هایم بود ...

چیشد که اینجوري تنفر میبینم تو نگاهت ...

؟؟؟ و نمیدانم چه حسرتی در کلامش بود که وادارم کرد تا نکاهش کنم ...

- تمام عشق و عاشقیت ته کشید ...

جسورانه به صورتش زل زدم ...

- ته نکشیده دقیقا همون تبدیل به تنفر شده پسر عمه ...

بغض همیشگیم را قورت دادم ...

روي سینه ام زدم ...


romangram.com | @romangram_com