#بغض_محیا_پارت_200

گاز داد و داخل پارك کرد ...

با دستم خون لبم که از شدت ضربه اش ترکیده بود را پاك کردم ...

- به هنراتون دست بلند کردنم اضافه شده ...

باریکلا ...

ماشااﷲ به نوه ي ارشد آقاجون ...

یقه ایم را گرفت به سمت خودش کشید ...

و حرفم نیمه ما ند...

- لال شو محیا ...

، وگرنه دست بلند کردن که هیچی تیکه تیکه ات میکنم ...

کارت به جایی رسیده واسه من صداتو بلند میکنی ...

؟؟؟ همون آقاجون بفهمه اینجوري براي شوهرت صداتو میندازي رو سرت نگاتم نمیکنه دیگه ...

و در سمت را باز کرد..،، -پایین ...

زود...

پیاده شدم ...

ودش هم پیاده شد...

و من قلبم تند میزد از ورود به خانه ي که گورستان زندگیم شده بود ...

سوار آسانسور شدم اوم پشتم آمد .. نمیدانم یک لحظه بهم جنون دست داد از شدت نخواستن آن خانه ...

یا دیوانه شده بودم شاید ...

دستم را لاي در آسانسور که داشت بسته میشد گذاشتم ...

و با تمام توانم به سمت در دویدم .. میشنیدم نامم را که صدا میزد ...

نمیدانم چرا اصلا فرار کردم ...

کوچه تاریک بود اگر همان صداي پاي امیر عباس نبود حتما از ترس قلب تهی میکردم ...

من چم شده بود ؟!!! ناگهان ایستادم و اوهم به فاصله ي چندثانیه به من رسید ...

از چشمانش آتش میبارید ...

شانه هایم را محکم گرفت و تکانم داد ...

- داري چه غلطی میکنی ؟؟؟ !!!این کاراي احمقانه یعنی چی...

فرار میکنی؟؟؟ ...


romangram.com | @romangram_com