#بغض_محیا_پارت_199
- با شما هستما ...
به سمتم برگشت و نگاهی انداخت که قالب تهی کردم از ترس...
- ساکت شو محیا ...
سسسیسس و من لال شدم از ترس...
انقدر عقلم میرسید که الان وقت جنگ نبود ...
جلوي در خانه اش ایستاد و ریموت را زد ...
در همان خانه اي که هستی ام را به تاراج برد ...
در همان خانه اي که غرورم له شد ...
در همان خانه اي که گند زدم به تمام زندگیم...
اصلا نمیخواستم دوباره وارد آن خانه ي جهنمی شوم ...
دستم روي دستگیره لغزید ...
آرام بود صدایش ...
اما لحنش...
- کجا؟؟؟؟ نمیخوام دوباره تو این خونه پامو بزارم ...
، پوزخندي زد ...
- عههه دفعه پیش که التماسم میکردي بیارمت اینجا حالا چی شده ؟؟؟؟ هان؟؟؟ !!!سرش را نزدیک آورد و من عقب کشیدم ...
آرام گفت ...
- چی شده؟؟؟ چی تغییر کرده که از شوهرت فرار میکنی ؟؟؟؟زیر لب به خاطر حماقتم به خودم لعنتی فرستادم ...
ترسیده بود اما ...
زبانم این روزها انگار کنترل نداشت ...
- انقدر این نسبت تنفرانگیز و یادمن نیارید لطفا ...
صدایم را بالا بردم ...
- شما...
یه زن داري...
، اونم اسمش هدي ست...
چنان بی هوا توي صورتم کوبید که روي صندلی پرت شدم ...
در پارکینگ براي چندمین بار بازو بسته میشد ...
romangram.com | @romangram_com