#بغض_محیا_پارت_198
مینا هم لبخندي زد ...
- والا چی بگم ...
ممنون...
امیر عباس حساب کرد و به سمت ماشین رفتیم ...
با دیدن لکسوز مشکی که سمتش میرفت چشمانم گرد شد...
- ماشین خریده بود پس ...
مینا به پهلویم زد ...
- خوشتیپ و پولدار ...
خوش به حالت خره ...
خدا نصیب ماهم بکنه ...
در دل خندیدم ...
رو به او گفتم ...
- دعا میکنم هیچوقت نصیبت نشه ...
هیچوقت...
در عالم خودش بود ...
چی گفتی؟؟؟ -هیچی ...
بشین ..و سوار ماشین شدیم ...
اخمش درهم بود و من راستش از عکس العملش میترسیدم ...
مینا که پیاده شد با استرس لبخندي زدم و خداحافظی کردم ...
اصلا تنها شدن را با او نمیخواستم حالا...
ساکت ماندم و به بیرون خیره شدم ...
میدیدم که راه خانه را نمیرود ...
بالاخره طاقت نیاوردم...
- کجا میرید...
؟؟؟؟ !!!بی آنکه جوابم را بدهد ...
به رانندگی اش ادامه داد ..از بی توجهی اش حرصی شدم ...
romangram.com | @romangram_com