#بغض_محیا_پارت_197

برگشتم سمتش ...

از چهره اش چیزي معلوم نبود اصلا ...

سري به معناي سلام تکان داد ...

و صندلی کنارم را عقب کشید و نشست...

رو به من کرد ...

- معرفی نمیکنی عزیزم ...

هنوز مات آمدنش بودم...

تکانی خوردم ...

- البته ...

- دوست دوران دبیرستانم مینا خانوم ...

اشاره زدم به او ...

- امیر عباس پسر عمم..،، حرفم را ادامه داد ...

- و؟؟؟ کلمه ي همسر در دهانم نمیچرخید چرا ؟؟ !!!که مینا نجاتم داد ...

- خوشبختم ...

محیا گفت که ازدواج کردید ...

- تبریک میگم ...

و با همان لحن مخصوص خودش رو کرد به امیر عباس...

البته به شما بیشتر بابت همچین همسري که گیرتون اومده ...

محیا واقعا خاص و دوست داشتنیه ...

چییزي نگفت ...

حتی حالت صورتش هم نغییر نکرد ...

سري تکان داد ...

- با اجازتون من و محیا دیگه بریم ...

بفرمایید شماروهم برسونیم ...

مینا موهایی که جلوي چشمش آمده را عقب زد ...

- نه ممنون خودم میرم .. نگذاشت ادامه ي حرفش را بزند ...

- شبه درست نیست میرسونیمتون ...


romangram.com | @romangram_com