#بغض_محیا_پارت_196
حالا داشتم میگفتم ...
جدي کسی و دوست نداشتی...
دستانم را دور لیوان پیچاندم ...
و زیر لب آره اي گفتم ...
دیدم که ناراحت شد...
- جدي ؟؟ !!پس چرا با پسرعمت ازدواج کردي؟؟؟ !دوست نداشتم چیزي بیشتر بداند...
داستاتش طولانیه ...
نگاهم کرد ...
- باشه هروقت دوست داشتی بگو و چشمکی زد...
باهوش بود ...
فهمید دوست ندارم صحبت کنم راجع بهش...
جرعه اي از قهوه اش نوشید ...
منهم نوشیدم از شکلاتم ...
اشاره زد به در...
خم شد سمتم و آرام گفت ...
نگو شوهرت همونه که داره سمتمون میاد ...
خندیدم ...
- نه بابا اون نمیاد ...
آرام گفت ...
به جون خودم این پسر خوشتیپه داره میاد سمت ما...
و سریع عقب کشید...
دستی روي شانه ام قرار گرفت که از جا پریدم ...
صدایش را که شنیدم تعجبم بیشتر شد ...
- سلام ...
مینا نیم نگاهی کرد به دست روي شانه ام و از جا بلند شد ...
سلام جناب ...
بفرمایید ...
romangram.com | @romangram_com