#بغض_محیا_پارت_195

که مینا با شیطنت طعنه زد- .. عجب پس پسرعمته...

لبختدي زدم و آمدم پاسخش را بدهم که گارسون براي سفارش آمد ...

مینا با همان لحن مخصوصش قهوه سفارش داد و منهم...

اشکلات داغ ...

چیزي که همیشه آرامم میکرد ...

خوراکی محبوبم...

گارسون که رفت مینا خندید ...

- دختر تو هنوزم عشق شکلاتی؟؟؟؟ یادمه همیشه پنج شیشتا هابی تو کیفت بود همیشه ...

قیافه اش را جمع کرد ...

ازون چندشایی بودي که هرچی میخوري چاق نمیشدي...

و من غم دلم را گرفت ...

حتی شکلات خوردن هم فراموشم شده بود...

سري تکان دادم ...

- آره آدم که تو دو سه سال علایقش عوض نمیشه ...

خودم با حرفم لبخندم جمع شد ...

حس کردم اوهم درهم رفت ...

اما خودش را جمع و جور کرد ...

- راستی فک نکن تونستی از زیرش دربریا ...

جدي جدي ازدواج کردي؟؟؟ سري تکان دادم ...

- آره ...

هیجانی تر شد ...



- جدي؟ !!با همین پسرعمت که باهاش حرف زدي؟؟؟ دوباره سري تکان دادم ...

اما حالا که گذشته بزار بگم راستش من همیشه فکر میکردم دوران مدرسه تو عاشق کسی هستی...

سفارشمان را آوردند و مجبور شد ساکت باشد ...

چند ثانیه...

- آره ...


romangram.com | @romangram_com