#بغض_محیا_پارت_194

تکیه به صندلی د اد ...

- والا کنکور که دادیم مهندسی برق قبول شدم اما یه ترم که گذشت فهمیدم براي این رشته ساخته نشدم ...

انصراف دادم ...

الانم دارم واسه کنکور هنر میخونم ...

لبخندي زدم ...

مینا همین بود ...

آزاد و رها ...

و همیشه شاد .. تحسین میکردم این روحیح اش را ...

هرچه که آزارش میداد سریع از زندگی اش حذفش میکرد ...

- دختر تو دیوونه اي به خدا رشته به این خوبی ...

تکیه دادم ...

- من که آرزوم بود این رشته ي تو قبول شم ...

شانه اي بالا داد ...

نمیدونم شاید با روحیه تو جورشه...

تلفنم زنگ خورد و نام امیر عباس بود که چشمک میزد روي ي موبایلم ...

نا خودآگاه چهره ام گرفته شد ...

مینا ابرویی بالا داد- ..نکنه صاحاب اون حلقه خوشگلست ...

چپکی نگاهش کردم ...

و تلفن را جواب داد م ...

-بله؟؟؟ -کجایی؟؟؟ -با دوستم تو یه کافه نشستیم پسرعمه...

- یادم نمیاد به من گفته باشی...

چشمانم را محکم بازوبسته کردم تا حداقل بتوانم جلوي مینا خودم را کنترل کنم ...

و حیثیتم را همین اول به باد ندهم ...

- خداحافظ پسرعمه ...

و بی آنکه اجازه ي حرف دیگري بدهم تلفن را قطع کردم ...

میدانستم عصبانی میشود ...

اما مگر مهم بود اصلا ..؟؟؟ !!!گوشی ام را دردست گرفتم تا آدرس را براي آقاجون ارسال کنم ...


romangram.com | @romangram_com