#بغض_محیا_پارت_193
و از همین پشت خط هم میتوانستم چشم غره ي مسخره اش را تصور کنم ...از تصورم خنده ام گرفت...
با شنیدن صداي آقاجون ...
خند هام را خوردم- .. جانم دخترم ؟؟؟ -سلام آقاجون ...
- سلام دخترم چی شده ...
- راستش با اجازتون اومدم چنتا کتاب تست بخرم اتفاقی دوستم رو دیدم بعد ازدوسال ...
اگه اجازه بدید میخوایم یکم باهم خلوت کنیم ...
- باشه دخترم مختاري ...
فقط آدرس جایی رو که رفتین بهم بده بیام دنبالت شب میشه درست نیست تنها برگرددي...
- چشم آقاجون ممنونم ...
لبخندي به مینا زدم ...
بریم عجول خانوم ...
یکی از کیسه هاي کناب را برداشت و به ان یکی اشاره زد ...
- ورش دار بریم ...
و همانطور که میرفت ادامه داد ...
همین میدون یه کافه ي دنج هست ...
نظرت چیه...
- من که عاشق کافه و محیطش بودم ...
- بریم عالیه ...
وارد کافه که شدیم .. فضاي دنج و خلوت با آن موسیقی کلاسیک زیبا عجیب به دلم نشست ...
صندلی اي انتخاب کردیم و نشستیم ...
- خوب تعریف کن ...
و اشاره زد به آن حلقه ي منحوس دستم که اصلا به مل فراموشش کردم ...
لبخندي زدم ...
و بحث را عوض کردم ...
تو تعریف کن ...
چه میکنی...
چی میخونی خانوم دانشجو ...
romangram.com | @romangram_com