#بغض_محیا_پارت_192
- خبر که زیاده حالا ...
بیا بریم حساب کنیم .. یه جاي دنج دوست دارم باشم با دوستم ...
لبخندي زدم و تایید کردم حرفش را ...
کتاب ها را روي پیشخوان گذاشتم ...
مینا زودتر از من رو به پیرمرد کرد ...
- حاجی بابا ایشون همون دوستمه که تو خونه هنش تعریفشو میکردم...
این کتابا رو هم اگه اجازه بدید مهمون ما باشن...
پیرمرد مهربان لبخندي زد ...
- به به پس محیا خانوم شمایی دخترم ؟؟ قابل شما رو نداره ...
لب به اعتراض گشودم ...
- آخه نمیشه که اینجوري مینا جون دستت در...
میان حرفم پرید ...
همانطور که کتابها را داخل کیسه جا میداد ...
- حرف نباشه دختر ...
راه بیفت که بعد دوسال بدجور هوس دردو دل باهات به سرم زده ...
نگاهی به ساعت کردم ...
دوست داشتم بروم اما دیر میشد ...
از طرفی هم درست نبود درخواستش را رد کنم ...
تلفنم را برداشتم تا زنگ بزنم به آقاجون و اجازه بگیرم ...
لعنتی تلفنش جواب نمیداد ...
تلفن خانه را گرفتم ...
تک بوقی خورد و صداي هدي از آنور خط آمد ...
و نمیدانم چرا دیگر بدم نمیامد از او ...
- سلام هدي خانوم ...
- لطف میکنی گوشی و بدي آقا جون ...
بی سلام مکثی کرد ...
صبر کن الان میدم ...
romangram.com | @romangram_com