#بغض_محیا_پارت_191

عالی بود ...

- از دیدن آنهمه کتاب به وجد آمده بودم...

غرق انتخاب کتاب ها بودم که با جیغ دختري که اسمم را صدا میزد از جا پریدم با چشمان گرد شده ...

- واییییییی محیا ؟؟؟ دختر خودتی ...

برگشتم ...

خداي من اینکه ...

مینا بود ...

دوست صمیمی دوران دبیرستانم که بعد از کنکور دیگر ندیده بودمش...

به خاطر گندي که به خودم و احساسم زده بودم از همه ي خداي من دنیا دور شده بودم...

همانطور شوك زده خیره اش شدم ...

توي سرم کوبید ...

کجایی دختر ...

به خودم آمدم ...

مینا خودتی؟؟؟ !!!و در آغوشش گرفتم ...

حالا که دیده بودمش میفهمیدم چقدر دلتنگ تنها دوستم بود ...

- وایسا ببینم چی برداشتی ...

؟؟؟ به کناب هاي در دستم خیره شده ...

- وایییی چه خوب که داري کنکور میدي دوباره ...

و به سمت کتابخانه رفت و چنتایی هم خودش جدا کرد و روي دسته ي کتابهایم گذاشت...

- اونایی که برداشتی عالیه اینام خیلی خوبه ...

بخونی ایشالا قبولی ...

اونم با رتبه ي برتر بی معرفت خانوم ...

لبخند عمیقم را به صورتش پاشیدم ...

- ببخش مینا درگیر بودم حالا که دیدمت میفهمم چقدر دلتنگت بودم ...

چطوري ...

؟؟ چه خبر...

؟؟ دست روي پشتم گذاشت ...


romangram.com | @romangram_com