#بغض_محیا_پارت_190
من خوبم ...
اومدم پایین بهتون سرزدم شما مشغول زن عمو بودید...
الانم با اجازتون دارم میرم انقلاب چنتا کتاب بخرم تا شب نشده ...
سري تکان داد ...
- برو مادر ...
فقط چیزه ...
به شوهرت خبر دادي؟؟؟ بی حواب گذاشتم سوالش را ...
و خودم را به نشنیدن زدم ...
- با اجازه ...
زود برمیگردم ...
اوهم دیگر حرفی نزد و من از در بیرون آمدم...
دانستنش که مهم نبود ...
بود؟ !
سوار مترو شدم ...
سریع ترین راه بود ...
نمیخواستم دیر برگردم خونه به خاطر آقاجونم...
همیشه عاشق جنب و جوش انقلاب بودم ...
داخل اولین مغازه رفتم ...
پیرمردي پشت دخل نشسته ...
صورت مهربانی داشت ...
لبخندي زدم ...
- سلام آقا...
- سلام دخترم ...
چی میخواي بابا..؟؟؟ -راستش چنتا کتاب تست خوب میخواستم...
سري تکان داد و اشاره کرد به کتابخانه ي بزرگی که پشتم بود...
- دخترم اینجا کتابخونه ي کتاب تست ها و کنکوره هرچی میخواي بردار...
تشکر کردم و با شوق به سمت کتابخانه رفتم ...
romangram.com | @romangram_com