#بغض_محیا_پارت_189

من و با خودت اشتباه نگیر پسرعمه...

هرچیزي لیاقت میخواد ...

به سمت در اشاره کردم ...

خوش اومدي ...

بی درنگ از در بیرون رفت و در راهم کوبید ...

چشمانم را بستم سعی کردم خودم را آرام کنم ...

روي تخت نشستم و نفس عمیق کشیدم ...

اینطور نمیشد ...

انگار هیچ جوره التهاب عصبانیتم کم نمیشد ...

لیوان ابی براي خودم از پارچ کنار تختم ریختم و یک نفس سر کشیدم ...انگار کمی آرام گرفتم .. چند نفس عمیق دیگر کشیدم ...

بی خیال رفتن پایین و دلداري دادن به زنعمو پروانه شدم ...

کنابم را دست گرفتم و شروع کردم ...

کم مانده بود به کنکور و باید اینبار موفق میشدم ...

تنها شانسم بود ...

چند ساعتی بود که کتابم را ورق میزدم ...

کش و قوسی به تن کوفته ام دادم ...

انگار به چنتا کتاب احتیاج داشتم ...

باید تست میزدم ...

جدي تر شده بودم براي موفق شدن ...

و انگار نه که چند ساعت پیش سونامی راه افتاده بود در اتاق ...

کمی شک کردم به خودم ...

زیادي بی عار نشده بودم !!!شانه اي بالا انداختم ر به سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم پاشیدم ...

بی انکه آرایشی کنم به همان لباس ساده ي مشکی و چادر اکتفا کردم ...

کفش هایم را دستم گرفتم و پایین رفتم ...

بی حرف به سمت در ورودي رفتم که صداي مادر را شنیدم ...

- محیا !!!مادر خوبی؟؟ داري کجا میري با این حالت ...

لبخندي زدم ...


romangram.com | @romangram_com