#بغض_محیا_پارت_188

چشم هایش کاسه ي خون بود ...

دستش را بلند کرد ...

چشمانم را بستم و هر لحظه منتظر فرود دستش روي صورتم بودم ...

اما ...

هیچ اتفاقی نیفتاد ...

چشمانم را باز کردم ...

همانطور خشمگین نگاه میکرد ...

دستش که روي هوا مانده بود را مشت کرد ...

و انگشت سبابه اش را به سمتم گرفت ...

صدایش از خشم میلرزید...

- حد خوتو بدون محیا ...

اگه الان زیر مشت و لگدم لهت نکردم فقط به خاطر زن بودنته...

حد خودتو بدون...

و نگاهم خورد به پیشانی سرخ و پر از عرقش...

لب فشردم تا ساکت باشم ...

میدانستم وقت حرف زدن نبود...

به سمت در برگشت ...

و انگار پشیمان شد ...

دوباره برگشت سمت من ...

قسم میخورم به ارواح خاك پدرم که حتی انگشتمم بهت نمیخوره ...

اگرم سمتت اومدم تا الان فقط واسه وظیفه بوده که دق نکنی ...

حالا که خودت میخواي ...

بهتر براي من و زنم ...

فقط واي به حالت پاتو کج بزاري محیا..، زنده به گورت میکنم...

میان حرفش پریدم عوض بغض که گلویم را فشار دهد ...

خشمگین بودم ...

عجیب خشمگین بودم ...


romangram.com | @romangram_com