#بغض_محیا_پارت_187

و با ناخن هایم ور میرفتم و میدانستم عصبی اش میکند...

نیم نگاهی کردم به او که منتظر حرف زدنم بود...

چشمانش سرخ شده بود ...

و انگار بدجور بهم ریخته بود ...

حرصی گفت...

- حرف بزن محیا ...

ازجا بلند شدم و رو به رویش ایستادم ...

- امممم گفتم که ...

حالم ازت بهم میخوره ...

انگار داشتم با خودم حرف میزدم اصلا نگاهش نمیکردم ...

تمام احساساتم را بیرون ریختم ...

- میدونی وقتی دستت به تنم میخوره ها یه جوري میشم ...

دلم آشوب میشه ...

به چشمانش خیره شدم ...

چشمانی که همیشه دلم را میلرزاند...

- ازت متنفرم پسر عمه...

به وضوح جا خورده بود ...

انگار توقع داشت تا آخر عمرم همان محیا ي احمق عاشق بمانم تا همیشه کیفش کوك باشد...

نه ...

دیگر نمیخواستم بازیچه اش باشم ...

ضربه ي آخررازدم ...

تمام تنفرم را در کلامم ریختم و خیره اش شدم .. رو نوك پنجه ایستادم و مثل خودش صدایم را آرام کردم و دم گوشش گفتم ...

- نمیخوام دیگه بهم نزدیک شی...

حتی نوك انگشتت...

مطمئنا اذیت نمیشی ...

هدي هست براي رفع نیاز مردونگیت...

انگار زیاده روي کرده بودم ...


romangram.com | @romangram_com