#بغض_محیا_پارت_186
حالا چی شده؟؟؟؟ چادرم از سرم افتاده بود و خودش با دست آزادش شال را از سرم کند ...
دستانش تنم را از زیر دکمه هاي باز لمس میکرد ...
نفسم داشت تنگ میشد ...
همان جایی که تا چندروز قبل کعبه ي آرامشم بود ...
با تمام قدرتم زور زدم تا از آغوشش بیرون بیایم ...
زورش به من میچربید .. به منی که تا سر شانه اش هم نمیرسیدم ...
- د حرف بزن لعنتی ...
تا وقتی من نخوام یه سانتم نمیتونی تکون بخوري ...
لبش را به گردنم چسباند ...
- حتی یه سانت ...
و همان جا را بوسید ...
نمیدانم چرا حالم بد شد از بوسه اش...
گردنم را تکان داد ...
و ناخوداگاه از دهانم پرید...
- ولم کن لعنتی داري حالمو بهم میزنی...
با شنیدن حرفم انگار دست هایش شل شد و از فرصت استفاده کردم و از زندان آغوشش بیرون آمدم...
همین که بیرون آمدم دکمه هایم را بستم ...
و او مات مرا نگاه میکرد...
من هم زل زدم به چشمانش...
لب هایش چندبار بازو بسته شد...
بالاخره به حرف آمد...
- چی داري میگی محیا؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟ -پوزخندي زدم ...
حالا دیگر وقتش بود تمام عقده هایم را بیرون بریزم ...
نشستم روي تخت ...
بی تفاوت ...
romangram.com | @romangram_com