#بغض_محیا_پارت_185
صداي ساحل آمد
-وا قهر کردي !!!برگشتم و نگاه عاقل اندر سفیهی کردم...
- نه احمق جون ...
برم اتاقم خودمو مرتب کنم ...
بعدش برم پایین یکم پیش زن عمو ...
سري تکان داد و با شیطنت گفت ...
راستی محیا ...
به سمتش برگشتم ...
- دیگه بله؟ میگم لباست خیلی تابلوئه ها بیچاره پدر صاحب داداشمو دراوردي...
ادکلن را از روي میز توالتش برداشت تا به سمتش پرتاب کنم که دست هایش را بالا گرفت ...
- خوب بابا ...
غلط کردم ...
شکلکی برایش دراوردم و بی انکه دکمه هایم را ببندم یا موهایم را جمع کنم...
شال و چادر را روي سرم درست کردم ...
الان میخواستم عوص کنم دیگر ...
حوصله ي باز و بسته کردنشان را نداشتم ...
به سمت اتاقم رفتم ...
در را که باز کردم انگار دستم کشیده شد ...
و در آغوش مردي افتادم که این روزها عجیب دلم دوري میخواست از او ...
دستم را روي دستم گذاشتم را دستی که دورم حلقه شده بود را باز کنم...
اوهم دستم را گرفت و با یک حرکت برم گرداند ...
حالا پشتم به او بود و کاملا در آغوشش قفلم کرده بود ...
تقلا کردم.. ،- .دارید ناراحتم میکنید پسرعمه لطفا ولم کنید ...
حلقه ي دستانش را تنگ کرد ...
دردم آمد اما در گلو صداي آخم را خفه کردم ...
دم گوشم هرم نفس هایش حس میشد ...
مگه واسه همین آغوش نبود که خودت و منو بدبخت کردي ...
romangram.com | @romangram_com