#بغض_محیا_پارت_184
اوهم لحنش را آرام کرد ...
- خیلی خب ...
صداتون نیاد بیرون ...
نگاهی کوتاه دوباره به من انداخت ...
نگاهی که براي اولین بار برایم غریبه بود ...
نگاهش ...
بی تفاوت فکرم را رها کردم ...
به من چه ...
و اوهم بیرون رفته بود ...
نگاهم به آینه ي داخل اتاق خورد ...
با دیدن خودم هینی کشیدم ...
موهاي بلندم اطرافم ریخته بود و چند تاري روي پیشانی ام چسبیده بود از عرق...
گونه هایم هم بیش از حد سرخ شده بود ...
لباس نازك صورتی ام هم دکمه هایش باز بود و لباس زیر قرمز رنگم مشخص شده بود ...
با حرص به پهلوي ساحل کوبیدم ...
- خاك تو سرت آبرومو بردي ...
چرایه کاره گفتی بیاد تو ...
اوهم با خنگی گفت...
- وا مگه چیشده حالا ...
اشاره اي به لباسم زدم ...
- نگاه کن...
خنده اي کرد ...
- خوبه انگار تا حالا ندیده ...
از حرف بی پرده ي ساخل سرخ شدم ...
- زهر ...
خنده داره ...
و راه بیرون را پیش گرفتم ...
romangram.com | @romangram_com