#بغض_محیا_پارت_183
از آن خنده هاي مستانه ...
میخواستم خنده هایم به گرشم عالم برسد...
از آن خنده هایی که دل هر کسی را میلرزاند ...
حرصی روي تخت هلم داد و شروع کرد به قلقلک دادنم ...
تنها کسی بود که میدانست نقطه ضعفم را ...
میان جیغ ها و خنده هایم التماسش میکردم ...
صداي در شنیدم انگار .. به نفس نفس افتاده بودم ...
سا .. ساحل به خدا ...
انگار در میزنن...
با شنیدن حرفم ساکت شدیم و اوهم دست برداشت ...
صدایش انگار مثل قبل دلم را نمیلرزاند ...
که به در میکوبید- .. ساحل چه خبرته صدات کل خونه رو برداشته .. بی انکه بتوانم حرکتی کنم ...
ساحل گفت- .. بیا تو داداش ...
از و خودش هول زده ایستاد ...
منهم...
داخل شد ...
و بادیدنم انگار عجیب ترین صحنه ي عالم را دید...
نگاهش طوري بود که انگار مرا ندیده تا بحال ...
اما اخمش را حفظ کرد ...
بی توجه به من رو به ساحل کرد ...
ساحل چه خبرته صداي خنده و جیغت کل خونرو برداشته...
خجالت نمیکشی؟؟؟ ساحل قیافه ي مظلوم به خودش گرفت...
- والا داداش تقصیر من چیه صداي محیا بود...
انگار که نشنیده باشد ...
دوباره پرسید...
- کی؟؟؟ انگار ساحل هم فهمید گند زده ...
سرش را پایین انداخت ...
romangram.com | @romangram_com