#بغض_محیا_پارت_182

خداروشکر که محسن دوست داره .. حرفی نمیزد ...

اما خیسی شانه ام خبر از اشک شوقش میداد...

جدا شد ...

- تو خیلی خوبی محیا...

لبخندي زدم ...

و اشکم را پس زدم ...

اخمی کرد- .. اما محیا انگار یه چیزي درست نیست ...

تو ...

و چشمات انگار ...

چشماي محیا نیست ...

یه جوریه ...

خندیدم ...

- چه جوریه ...

و دعا میکردم بی فروغی چشمانم را نبیند...

ه پیشانی اش زد ...

ولش کن دارم چرت میگم...

نفس راحتی کشیدم ...

براي آنکه بحث را عوض کنم ...

با بدجنسی رو به ساحل کردم ...

- راستی ساحل ...

هیچوقت اینجوري موقع فکر کردن لباتو غنچه نکن جلو محسن...

نگران گفت...

- چرا ؟؟ خیلی زشت میشم؟؟؟ !!!دم گوشش گفتم ...

نه...

خیلی خوردنی میشی...

میترسم به گناه بیفته داداشم...

و پقی زیر خنده زدم ...


romangram.com | @romangram_com