#بغض_محیا_پارت_181
حالم ازونموقع خوب خوب شده...
چهره اش سرخ شدم من ریز ریز خندیدم ...
- با بالشت تو سرم کوبید ...
- مرگ...
به چی میخندي...
دلم را گرفتم و بلند خندیدم ...
- واي ساحل خجالت میکشی قیلفت خیلی مسخره میشه...
چپکی نگاهم کرد...
منهم نگاه موذي انداختم ...
- آره ...
اومده بود بگه از یه دختره خوشش اومده ...
با مامان اینا حرف بزنم ...
دیدم که بادش خوابید و مات من شد...
خنده ام را خوردم ...
- دختره ام هم خوشگله هم خونواده داره به نظرم آقاجون با کله قبول کنه...
- با حسودي شکلکی دراورد ؟؟ خیلی سعی میکرد بی تفاوت نشان دهد خودش را ...
اما اشک حلقه زده ي چشمانش را قلبش را لو میداد...
- تو از کجا دیدي حالا؟؟ لبخندي زدم ...
- باهاش زندگی کردم ...
دوستمه ...
همدممه ...
نفسم به نفس بنده...
الانم رو به روم نشسته...
مات حرف هاي من شد...
در آغوش کشیدمش ...
- خوشحال شدم برات ساحل ...
خداروشکر که تو مثل من گرفتار به عشق سراب نشدي ...
romangram.com | @romangram_com