#بغض_محیا_پارت_180
خاك ...
من کشوندمت اینجا مسئله به این مهمی رو بگم تو گیر دادي به پرده ...
یادم افتاد...
- آهان ...
چیشده...
؟؟ نگاهی از سر تاسف به من انداخت ...
دستم را کشید و روي تختش نشاندم ...
- دارا دارا میره...
چشمانم اندازه ي گردو شد...
- چی ؟!! کجا میره...
- مث که انتقالی گرفته به شیراز طرحشم قراره همونجا بگذرونه ...
یعنی یه شیش هفت سالی آقا دارا پر...
میدانستم رفتنش بی ربط به من نیست...
ناراحت شدم ...
- اي بابا پس زنعمو پروانه داغون میشه...
- آره بیچاره خیلی وابسته ي داراست ...
لب فشردم ...
دلم میسوخت براي دارایی که هم درد خودم بود زمانی ...
اي کاش اوهم از من متنفر شود...
شاید این دوري برایش بهتر باشد اصلا ...
سري تکان دادم ...
- نمیره بمونه که همیشه میاد سر میزنه ...
- آره ...
اخمی کرد ...
و دست به کمر شد- ..وایسا ببینم ...
تو مگه حالت بد نبود؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم ...
والا محسن صبح اومد باهام حرف زد ...
romangram.com | @romangram_com