#بغض_محیا_پارت_179
لباس مرتب و زیبایی پوشیدم ...
میخواستم از محیا ي ضعیف و توسري خور فاصله بگیرم ...
هرچقدر که میتوانستم...
آرایش ملایمی کردم چشمانم هنوز حالت مریضی داشت ...
چادرم را روي سرم مرتب کردم و پایین رفتم ...
با شنیدن صداي گریه گوشهایم تیز شد...
قدم تند کردم به سمت آشپزخانه...
زن عمو پروانه بود که مثل ابر بهار اشک میریخت مادر هم شانه هایش را ماساژ میداد و عمه لیوان آب قند را برایش هم نیزد ...
زن عمو و دختر عمو ها هم متاثر به زن عمو نگاه میکردند ...
بی صدا داخل آشپزخانه شدم...
سلام آرامی دادم که به زور خودم هم شنیدم ...
کسی هم توجهی نکرد ...
صداي بغض آلود زنعمو روي قلبم خراش انداخت...
- میبینی مژگان جون گوش نمیده ...
التماسشم کردم حرفش یه کلامه ...
چیکار کنم...
به پهلوي ساحل زدم ...
- چیشده ؟؟ از جا پرید...
- هیییع ...
دستش را روي قلبش گذاشت...
آرام گفت...
- واي تو کجا بودي بابا ترسیدم...
- چی شده زنعمو این جوري گریه میکنه...
؟؟ دستم را کشید و از آشپزخانه بیرون رفتیم قدم تند کرد به سمت اتاقش...
منهم دنبالش کشاند...
وارد اتاقش که شدیم ذوق زده به پرده اش خیره شدم.،، -واي چه خوشگله کی عوض کردي؟؟؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد ...
- یعنی خاك محیا...
romangram.com | @romangram_com