#بغض_محیا_پارت_178
مارو باش اومدیم با خواهرمون صبحونه بخوریم مثلا ...
خندیدم و سینی را روي پایم گذاشتم ...
- خب حالا تعریف کن ...
اخمی کرد ...
- چیو؟؟؟ چشمکی زدم همون که به خاطرش اومدي با خواهرت صبحونه بخوري ...
شوقی که در چشمانش برق زد را میتوانستم ببینم..، -هیچی بابا اومدم ببینم حالت چطوره فقط ...
که دیدم ماشااﷲ حالت از من بهتره ...
لبخندي زدم- .. بعد ...
معذب شد کمی...
- بعدم بگم اگه میتونی راج ..راجع به من و ...
ساحل با آقاجون و مامان حرف بزنی...
سرش را پایین انداخت ...
نمیخوام منم مثل دارا ...
و میان حرفش را خورد ...
سري تکان دادم و لقمه ي آخر را هم در دهانم گذاشتم ...
قلپی چاي هم پشت سرش...
فهمیدم نگرانی را از نگاهش ...
- باشه داداش خیالت راحت...
پیشانی ام را بوسید ...
- خیلی گلی محیا...
اي کاش خودت بدونی چقد خوبی ...
اي کاش قدر خودتو بدونی خواهرم..،، و من در دلم گفتم ...
میدونم ...
داداش دیگه خیلی قدر خودم و میدونم ...
با اطمینان چشمم را با و بسته کردم...
که لبخند به لبش آمد...
منهم به سمت حمام رفتم تا رخوت مریضی از تنم بیرون ررود...
romangram.com | @romangram_com