#بغض_محیا_پارت_177

در ضمن من دوتا زن دارم ...

یکیشم الان دقیقا رو به رومه فعلا دارم به این یکی میرسم...

خم شد تا ببوسدم ...

صورتم را برگرداندنم اصلا دوست نداشتم دیگر حتی انگشتش به من بخورد ...

عقب کشید ...

نگاهم کرد ...

انقدر عمیق که انگار میخواست به جانم رسوخ کند و نمیدانست دیگر راهی نیست...

بی حرف از در بیرون رفت ...

بی تفاوت شانه اي بالا دادم ...

کم کم داشت از این احساسی که در من شکوفه زده بود خوشم میامد ...

نمیدانم انگار از صبح سر شده بودم ...

دیگر چیزي برایم مهم نبود ...

دوست داشتم نبینمش و این عجیب ترین حس دنیا بود در من...

از در که بیرون رفت نگاهی انداختم و بی تفاوت پتو را بیشتر روي خودم کشیدم و بازهم خوابیدم ...

و خواب بهترین درمان است بودبراي درد لاعلاجم با صداي باز شدن در چشمانم را باز کردم لبخندي زدم به محسنی که سینی صبحانه دستش بود...

لب فشردم و کمی فکر کردم .. یک روز کامل خوابیده بودم من !!!لبخندي زدم به برادم که حالا کنارم نشسته بود و برایم لقمه درست میکرد...

- صبح بخیر تنبل خانم ...

خمیازه اي کشیدم ...

- صبح بخیر ...

آره راست میگی خیلی خوابیدم...

موهایم را بهم ریخت عوضش سرحال شدي...

اوهومی گفتم و لقمه را از دستش گرفتم ...

طعم محبت میداد ...

طعم عشق...

چاي راهم برداشتم و کمی نوشیدم ...

چشم ریز کرد ...

پرو خانوم این سینی رو از من بگیر ...


romangram.com | @romangram_com