#بغض_محیا_پارت_176

و تو اونوقت از بودن دارا تو خونه ناراحتی؟؟؟ به مغزش اشاره کرد..، درست کن اینجارو امیرعباس تا دیر نشده...

از دربیرون رفت حامی تمام لحظه هایم ...

بی تفاوت خیره اش شده بودم ...

سرم کار خودش را کرده بود و حالم خوب بود ...

به سمتم آمد ...

- این کارا یعنی چی؟؟ -بی هیچ جوابی سوال نگاهش کردم ...

چرا وقتی میگم مستقل شیم تو هیچی به آقاجون نمیگی؟؟؟ با سرد ترین لحن ممکن جوابش را دادم ...

- چون دوست دارم طبق رسم خونوادم با خانواده زندگی کنم ...

چند قدم نزدیک شد...

- عهههه فک کن من مال این خانواده نیودم ...

باید مستقل زندگی میکردیم دیگه؟؟؟ خودم را سر دادم زیر پتوي گرم و نرمم ...

و حس خوبی زیر پوستم رفت .. چشمانم را بستم ...

- خوابم میاد ...

و این محترمانه ترین گمشو بیرونی بود که خودم هم شنیده بودم ...

قدم هایش نزدیک میشد...

حس میکردم ...

لب تخت نشست...

، -محیا تو چت شده دوروزه چرا اینجوري میکنی؟؟؟ و او نمیدانست تمام عشقی که در رگ و پیم نفوذ کرده بود حالا تبدیل به نفرت شده ...

نفرتی که با خونم انگار عجین بود ...

چشمانم را باز کردم ...

هدي خانوم پایین نیست؟؟ متعجب نگاهم کرد ...

- آره چرا میپرسی؟؟؟ خوب خداروشکر ...

برید پایین به زنتون برسید اینجا به من پیله نکنید لطفا...

صورتش جمع شد...

میدانستم عجیب خشمگین است...

- این بازي جدید که راه انداختی محیا ...

بازندش فقط خودتی...


romangram.com | @romangram_com