#بغض_محیا_پارت_175

- حد خودتو بدون امیرعباس...

ادامه داد میان حرف آقاجون ...

درست نیست دوتا زن تو یه خونه بمونن ...

ازینورم بهتره محیا جدا بشه ...

آقاجون بلند شد ...

- از کی تا حالا تو تصمیم میگیري ...

؟؟؟ سعی داشت صدایش را آرام نگه دارد ...

- منظورتونو نمیفهمم آقاجون براي زن من به جز من مگه باید کس دیگه تصمیم بگیره ...

- قیافشو ببین داري میکشیش پسره ي نفهم حالا میخواي ببریش تو یه خونه ي تنها که راحتتر شه کارت ...

تو که میخواستی جدا بشی خیلی بیجا کردي قبل عروسی نگفتی ...

محیا ازینجا هیچ جا نمیره ...

حرف اول و آخرمه ...

روبه روي امیر عباس ایستاد ...

با همان سن زیاد و قد کمی خمیده اش هم قد امیر عباس بود .. انگشت اشاره اش را به سمت امیرعباس گرفت...

- فقط یه بار ...

یه بار دیگه حال این دخترو اینجوري ببینم ...

بیچارت میکنم ...

بهت قبلنم گفتم ...

خودت میدونی دلیل حال الان این فقط تویی ...

توي سینه اش کوبید با همان انگشت اشاره اش...

فقط تو ...

- آقاجون نمیخوام دیگه محیا اینجا باشه ...

دوست ندارم هرلحظه با دارا چشم تو چشم بشه ...

نگاهی به امیر عباس کرد ...

نگاهی از سر تاسف ...

فکر نمیکردم پسر محمود انقدر بی غیرت از آب دربیاد ...

بدبخت زنت داشت میمرد ...


romangram.com | @romangram_com