#بغض_محیا_پارت_174
آقاجون هنوز خیره ي سرم بود حرفی نمیزد ...
اما اخمانش بدجور درهم بود ...
مادرهم به سمتم آمد ...
انگار اوهم نگران بود ...
لیوان آب پرتغال را برداشت و سمتم گرفت...
- بخور اینو ...
لیوان را گرفتم و سر کشیدم ...
و نمیدانم چرا قلبم دیگر از نزدیکی اش نمیکوبید ...
آآقاجون بالاخره لب باز کرد- .. میخوام با محیا صحبت کنم ...
همه بیرون رفتند ...
اوهم به سمت در رفت...
دستش را گرفت ...
- تو وایسا پسرجان ...
سرجایش ایستاد و چند قدم عقب گرد کرد ...
دستانش را درهم گره کرده بود بدجور اخمش توي ذوق میخورد ...
منهم جابه جا شدم و روسري شلی که روي سرم محض خالی نبودن از عریضه بود را صاف کردم ...
- اتفاقا منم با شما کار داشتم آقاجون...
- میشنوم ...
گره دستانش را باز کرد و صندلی میز را براي آقاجون گذاشت ...
- بفرمایید آقاجون...
آقاجون نشست ...
- میشنوم ...
لبهایش را روي هم فشرد ...
کمی فکر کرد ...
انگار داشت جمله هایش را کنار هم میچید ...
- با اجازتون میخوام محیا رو ببرم و جدا زندگی کنیم ...
اخماي آقاجون غلیظ تر شد ...
romangram.com | @romangram_com