#بغض_محیا_پارت_173

دستم را که تکان دادم سوزش بدي در دستم پیچید...

نگاهی به سرمی که بالاي سرم وصل بود انداختم و آه از نهادم بلند شد پس حال بدم را همه فهمیده بودند ...

تکانی به خودم دادم که در باز شد و ساحل به همراه عمه وارد شدند ...

بادیدنم عمه لبخندي زد...

- بیدار شدي دخترم ؟ خداروشکر تو که مارو نصفه عمر کردي...

ساحل کنارم آمد و ایوان آب پرتغالی که دستش بود را به سمتم گرفت...

- به خدا تو بغلم که بیهوش شدي سکته کردم...

خداروشکر دارا بود...

آب پرتغال را روي پاتختی گذاشتم ...

تا آمدم چیزي بگویم تقه اي به در خورد و دارا وارد شد...

ساحل خندید...

به بفرما چه حلالزاده...

دارا خنده اي کرد ...

خنده اي که بیشتر شبیه زهرخند بود ...

منهم آب شده بودم از خجالت با آن رفتاري که کرده بودم ...

او چه تقصیري داشت ...

سرمم را چک میکرد که امیرعباس هم به همراه مادر و محسن آقاجون داخل شدند...

چشمم که افتاد ...

دیدم با اخم خیره ي حرکات داراست...

بی تفاوت چشم گرفتم ...

ساحل کمکم کرد تا بنشینم ...

و دارا نبضم را گرفت ...

گوشی پزشکی اش را که از زیر لباسم رد کرد ...

خودم هم شرم زده شدم ...

انگار اوهم فهمید و کارش را زود تمام کرد ...

محسن کنارم نشست و میدانستم وقتی ساحل هم هست کم حرف میشود ...

ساحل هم ...


romangram.com | @romangram_com