#بغض_محیا_پارت_172
چیشده ؟؟ صدات کل راهرو رو برداشته ...
به حالت هیستریک از جا پریدم ...
نکند شنیده باشد حرف هایم را ...
- چی شنیدي ساحل ؟؟؟ هان؟؟؟ ساحل مبهوتم شده بود...
اما انگار به خودش آمد بازوهایم را کمی فشرد ...
و به سمت تخت هدایتم کرد...
هیچی خواهر گلم...
هیچی نشنیدم به خدا ...
فقط صداي جیغ و گریه میومد .. بزار برم واست آب بیارم ...
دستش را گرفتم...
- نه نرو ...
انگار ترسیده بود از رفتارم ...
هه...
اوهم انگار فکر میکرد دیوانه شدم ...
اما ...
مگر نشده بودم ؟ !!!در آغوشم گرفت ...
سرم را روي پایش گذاشتم ...
دیدم که اشکش چکید ...
اما بی حالتر از آن بودم به فکر چکیدن اشک از چشمانش باشم...
نمیدانم چقدر سرم را نوازش داد تا به عالم خواب رفتم ...
اي کاش بمیرم و بیدار نشم ...
موجود زبونی مثل من حق زندگی هم نداشت ...
چشمانم را به سختی باز کرد ...
احساس میکردم سرم به اندازه ي یک توپ بزرگ شده ...
همیشه همینطور بودم ...
عصبی که میشدم بدجور حالم خراب میشد ...
با یاداوري اتفاقات دو باره اشک از گوشه ي چشمانم سر خورد ...
romangram.com | @romangram_com