#بغض_محیا_پارت_171

به زور کشیدیش رو خودت ...

تف کردم به آینه ...

هرزه ...

هم زندگی خودتو ...

هم اون دوتا بدبختو داغون کردي...

نشنیدي ؟؟؟ توي احمق که همه چیتو پاش دادي فقط زیر خوابشی...

جیغ زدم...

- زیر خوابش...

نیازاشو پیش تو رفع میکنه تا خانومش بعد عروسی با عزت و احترام زنش بشه ...

خاك تو سرت محیا ...

با یادآوري حرف هایشان حس تنفري در دلم جوشید که خودم را هم تکان داد ...

حس تنفر عجیبی نسبت به امیرعباس داشتم که تا به حال احساسش نکرده بودم ...

من که میمردم براي دیدنش انگار دلم نمیخواست حتی صورتش را ببینم...

حتی لحظه اي...

انگار حس عشقی که ده سال با که با تمام جودم در قلبم نگهش داشته بودم و همه چیزم را پایش فنا کرده بودم ...

دود شده بود ...

به یکباره ...

بازهم به دختر داخل آینه خیره شدم ...

- یکبار ...

یکبارم که شده جاي امیر عباس ...

محیا رو دوست داشته باش ...

فقط یکبار ...

نشستم زمین و زار زدم ...

، یکبار محیا ...

خودتو دوست داشته باش...

در با شتاب باز شد و ساحل سراسیمه داخل شد...

- محیا؟؟ محیا ...


romangram.com | @romangram_com