#بغض_محیا_پارت_169
صداي هدي بازهم آمد...
- نخیرم من که میدونم تا خالا هزار بار اون دختر داییتو بوس کردي...
و صداي امیر عباس بود که انگار دنیا را روي سرم آوار کرد...
- بوسه اي که توش عشق باشه مهمه نفسم که اونم فقط مال شماست البته بعد عروسی...
- نخیرم مگه الان زنت نیستم خوب...
تازشم پس اگه بوسات واسه اون از عشق نیس پس چیه...
- هدي خانومم اینو بفهم محیا دختر عممه ناموسمه ...
اتفاقایی افتاد که خودت بهتر از من میدونی ...
محیا یه وظیفست برام ...
مسئولیتمه ...
تو که نمیخواي زندگیمون تا همیشه پر عذاب وجدان باشه ها؟؟؟ و من انگار اشک هایم باهم مسابقه داشتند ...
صداي هدي کمی بلند شد- ..اه امیر عباس یعنی چی همش میگی وظیفه ...
مسئولیت ...
بعنی من تا آخر عمر باید سایشو تو زندگیمون تحمل کنم به خاطر غلط اضافی خانوم ؟- !!!ششش عزیزم آرومتر مگه قرار نبود این راز تا همیشه بین خودمون بمونه ؟ !!همانجا خشک شده بودم ...
خداي من چه میشنیدم ...
من که بودم ؟ !!!من چقدر کم ارزش بودم ...
!!!آب دهانم را قورت دادم و از در فاصله گرفتم ...
چشمانم به روبه رو افتاد ...
دارا بود که زل زده بود به من ...
انگار اوهم فهمیده بود درجه ي بدبختی ام را ...
که انقدر بدبخت شده بودم پشت در اتاق شوهرم فالگوش می ایستادم ...
دنیا انگار دور سرم میچرخید ...
زیر زانویم خالی شد و دستم را به دیوار گرفتم...
دیدم از پشت پرده ي اشک به سمتم دوید...
دستم را به حالت ایست جلویش گرفتم ...
اشک هایم بی آنکه اجازه بگیرند پایین میریختند...
انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم ...
romangram.com | @romangram_com