#بغض_محیا_پارت_168

دلم مالش میرفت ...

انگار با دیدن ساعت یادم افتاده بودم بیست و چهار ساعتی هست چیزي نخوردم ...

به به صورتم پاشیدم تا براي صبحانه بروم ...

انگار در این گودال عمیقی که افتاده بودم تنها درس خواندن بود که کمی حالم را بهتر میکرد...

پایم را که از در بیرون گذاشتم صداي نازکی که مطمئنا متعلق به هدي بود و از اتاق شوهرم میامد توجهم را جلب کرد ...

هه...

انگار بخشیده بود نازدانه اش...

و من چه بی رگ بودم ...

که تحمل میکردم وجود زنی دیگر در خلوت شوهرم که نه ...

معبودم ...

چنین اخلاقی نداشتم اما ...

هر چیز که مربوط به اومیشد انگار برایم مهم بود ...

انگار کسی هلم میداد و گوشم را به در نزدیک میکرد ...

انقدر کنجکاو بودم که حتی وقت عذاب وجدان هم نبود براي ذهن بیمارم ...

هدي بود انگارکه میگفت...

- یعنی چندبار اون دختره اینجوري حاضرت کرده امیر ...

؟؟؟ -تنها کسی که اجازه داره دست به لباس من بزنه و من و حاضر کنه تویی خانم خوشگله ...

لحنش عجیب مهربان بود ...

و من عجیب شکستم ...

کمی مکث انگار کاري میکردند ...

که صداي اعتراض هدي توجهم را جلب کرد ...

- عههه نمیخوام ...

پس چرا میخوام بوست کنم نمیزاري اصلا...

براي اینکه شما تاج سري ...

یه کوچولو تا عروسیمون صبر کنی اونوقت همه چی شیرین تر میشه خانم خانما...

و من چشمانم را فشردم تا اشک نریزم ...

من چطور تیشه به ریشه ي خودم زده بودم ...


romangram.com | @romangram_com