#بغض_محیا_پارت_167
یا...
از شدت دیوانگی بود...
- برو بیرون پسرعمه...
اخم کرد ...
- نمیفهمم ...
چشمانم را عصبی بستم ...
- بیرون لحنم آرام بود اما انگار تمام شکستگی هایم را در صدایم ریخته بودم...
به چشمانم زل زد ...
بی تفاوت ...
سرد ...
هرطور راحتی...
و رفت و دررا بست پشت سرش...
..
آن روز را تاشب در اتاقم ماندم حوصله ي جهیزیه چید ن مادر را هم نداشتم اشتهایی براي غذا خوردن هم ...و اشتیاقی براي دیدن دیگران هم ...
و نمیدانستم هدایش بخشیده بودش؟؟ !!!آن شب مثل دیوانه ها شروع کردم به مرتب کردن اتاقم ...
کتابهایم را برداشتم و مرتبشان کردم ...
شروع کردم به خواندن ...
با تمام تمرکزم .. من باید درس میخواندم ...
نمیدانم چندساعت گذشته بود اما ...
هوا روشن بود ...
کش و قوسی به تنم دادم ...
نگاهی به ساعت کردم ...
هشت بود...
چشمانم گرد شد ...
من چندساعت مشغول بو دم؟ !به آینه نگاهی انداختم ...
زیر چشمانم از پشت عینک هم معلوم بود گود شده ...
شانه اي بالا انداختم ...
romangram.com | @romangram_com