#بغض_محیا_پارت_166
تخت را بهم ریختم ...
میز آرایش را هم زمین ریختم اما ...
نمیدانم چرا آرام نشدم ...
آرام نمیشدم ...
میان همان شلوغی نشستم و هق زدم ...
بلند بلند گریه میکردم ...
مرز دیوانگی بودم ...
یا دیوانه شدم انگار...
زانوهایم را در آغوش گرفتم ...
خودم را بغل زدم تنهایی هایم را...
هق هق هایم به سکسکه تبدیل شده بودم ...
در که کوبیده شد ازجا پریدم ...
یعنی که بود ...
متعاقبش در باز شد و قامت امیر عباس را درچهار چوب دیدم...
خوب بود که در زد ...
دلیل این تغییر را نمیدانستم اما خوب بود انگار...
نگاه سرخ ازاشکم را گرفتم و بی تفاوت سر به روي زانوان تنهایی هایم گذاشتم ...
صدایش هم انگار آزارم میداد...
- چیشده اینجوري گریه میکنی صدات میاد بیرون کارگر بیرونه ها...
تمام وجودم انگار نسبت به او تنفر شده بود لحظه اي...
تمام نفرتم را در نگاهم جمع کردم و روي صورتش پاشیدم ...
نگاهش داد میزد که عجیب جا خورده ...
خودش را جمع و جور کرد ...
- چیشده ...
؟؟؟ چرا اینجوري به من زل زدي...
صدایم میلرزید ...
نمیدانم از خشم بود ...
romangram.com | @romangram_com