#بغض_محیا_پارت_165
از عشق ...
از ضعفم ...
از امیر عباس ...
از هدي ...
منزجر شدم ...
از احمق بودنم حالم بهم میخورد...
نگاه گرفتم از خود بی لیاقتم ...
از محیایی که اگر میخواست ...
اگر جرئت داشت ...
اگر عاشق نبود ...
و اگر گند نزده بود...
الان این انزجار نصیبش نمیشد...
به جایی رسیده بودم که خودم هم از خودم خشم میگرفتم و در میکوباندم...
پایین رفتم لیوانی آب بنوشم تا کمی التهابم کم شود...
هنوز مشغول صبحانه خوردن بود ...
نمیدانستم چرا با آنهمه عشق تحمل حتی نگاه کردنش را هم نداشتم ...
لیوانی برداشتم از یخچال پر کردم و سر کشیدم ...
صداي زنگ که آمد متعجب به سمت در نگاه کردم ...
مادر ابرویی بالا داد رو به امیر عباس کرد...
- احتمالا تختتون و آوردن مادر ...
بی زحمت درو خودت باز کن ...
سري تکان داد و به سمت دررفت منهم به اتاقم رفتم اما ...
تق و توق نقل و انتقال تخت لعنتی روي اعصابم داد...
سرم را میان دستانم گرفتم ...
میدانستم قطعا دیوانه میشدم من...
کتاب ها را میان آینه پرتاب کردم ...
راضی نشدم ...
romangram.com | @romangram_com