#بغض_محیا_پارت_164

؟؟؟ بند لباس زیرم را کشید...

کثافت این از زیرش پیداست ...

صدایش از خشم میلرزید حالا...

- من باید اول صبح زنمو تو بغل کسی ببینم که دوروز پیش بهش گفته عاشقشه و زل زدن بهم...

؟؟ روانیم کردي روانی...

تو میخواي منو دیوونه کنی...

هلم داد با ضرب و افتادم روي تخت ...

انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت...

به ولاي علی محیا...

یک سانتی دارا ببینمت بیچارت میکنم ...

داد زد ...

- بیچاره...

و پشت سرش دررا کوبید...

اشک هایم را پاك کردم وقت گریه نبود ...

دیگر ضد ضربه باید میشدم ...

من باید درس میخواندم ...

اشک هایی که تا پشت پلکم می آمدند را پس زدم...

کتابم را باز کردم ...

بغضم همیشگی ام را قورت دادم ...

چند خطی خواندم ...

اصلا نمیفهمیدم ...

این بغض لعنتی نمیگذاشت ...

پوفی کشیدم و لباسم را عوض کردم ...

آبی به صورتم زدم ...

میان راه که چشمم به آینه خورد ...

و تصویر منحوس خودم را دیدم ...

از خودم منزجر شدم...


romangram.com | @romangram_com