#بغض_محیا_پارت_163

نمیدانم چرا نمیتوانستم چشم از نگاه خیره اش بردارم ...

یا از آغوشش بیرون بیایم ...

با همان تونیک سفیدرنگ و شلوار تنگ اصلا وضعیتم مناسب نبود...

بالاخره تکانی خوردم ...

- که صداي امیر عباس میخکوبم کرد سرجایم...

- محیا حالت خوبه؟؟ تکانی به خودم دادم ...

و از آغوش دارا بیرون آمدم ...

- خوبم ...

نگاهی به صورت امیر عباس کردم که بادیدن وضعیتم چشمانش گرد شده بود...

تشکري کردم از دارا و اوهم سري تکان داد و بی حرف مارا تنها گذاشت...

خواستم پله ها را پایین بروم تا چادرم را بردارم ...

- بمون همون جا...

من میارم ...

و صدایش بدجور میلرزید از عصبانیت و میدانستم کمی حق داشت...

چادر را به دستم داد ...

سرم کردم ...

و ترس داشتم ...

خودم را لعنت کردم ...

منی که از حساسیت او با خبر بودم و اونجوري درآغوش رقیبش مانده بودم ...

کمی مکث کردم و به سمت اتاق قدم تند کردم ...

در اتاق را پست سرم بستم و نفس راحتی کشیدم و چادرم را روي تخت انداختم ...

که در با شدت باز شد...

قسم میخورم با چشم هایش داست سرم را می برید...

دو قدم به سمتم برداشت...

و یقه ي تونیک سفیدم را درمشتش مچاله کرد ...

از لاي دندان هاي کلید شده اش گفت...

-اینو زیر چادرت میپوشب نفهم ...


romangram.com | @romangram_com