#بغض_محیا_پارت_162

شوهر کرده نمیخواد با شوهرش بره تو یه اتاق...

عمه مرجان با نگاهش اطمینان دادبه مادرم ...

رو به من کرد ...

- دخترم مگه میشه شوهر کردي ...

نمیشه که اتاق جدا بخوابی ازش...

نگاهی به عمه کردم ...

- عمه جان شما که شرایط خاص مارو میدونی...

نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت...

- مادر یعنی چون شوهرت دوتا زن داره نباید باهاش خونه یکی بشی؟؟ !!!پس چه کاري بود اصلا ازدواج کنید...

من با مردم کاري ندارم تو خانوادمونم صورت خوشی نداره اتاقت همون قبلی باشه...

سرم را بوسید ...

به حرفم گوش کن مادر ...

حستو درك میکنم ...

اما یه کم صبوري کنی همه چی درست میشه ...

چشماي امیر عباس دادمیزنه که دیوونته ...

اما اخلاقشو که میدونی ...

صبور باش مادر میدونم شرایطت بده...

و اشکش را پاك کرد...

میدانستم خواسته ام عیر منطقی بود ...

براي همین دیگر چیزي نگفتم سري تکان دادم و دستم را روي شانه ي عمه گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم تا درس بخوانم چیزي به کنکور نمانده بود...

قبول شدن در دانشگاه تنها امیدم بود در منجلابی که براي خودم ساخته بودم...

نفس عمیقی کشیدم و قدم تند کردم ...

دیدم که دارا از پله ها پایین می آمد ...

حوصله ي نگاه هاي غم انگیز اوراهم نداشتم ...

اما نمیدانم چه شد که پایم روي چندمین پله لیز خورد ...

چادرم روي هوا رفت و پخش زمین شد و من حالا در آغوش دارایی بودم که شوهرم عجیب رویش حساس شده بود ..و من از خواهرانه هایم نسبت به او مطمئن بودم ...

نگاهم درنگاهش گره خورد ...


romangram.com | @romangram_com