#بغض_محیا_پارت_161

فقط کمی شناسنامه ام جوهري شده بود...

آبی به سر و صورتم زدم و پایین رفتم...

مادر و عمه و زن عموها پاي بساط صبحانه بودند ...

با دیدنم کل کشیدند و بی آنکه اجازه دهند دست به چیزي بزنم براي چاي ریخت زن عمو هاجر ...

تشکر کردم و چاي نوشیدم ...

مادر کنارم نشست دستش را روي کمرم کشید ...

و آرام کنار گوشم گفت ...

- حالت خوبه مادر درد نداري...

از حرف مادرسرخ شدم...

اما چه خوب که نمیدانستند حقیقت را ...

چه خوب که آقاجون راز دار خوبی بود ...

و چه خوب که نمیدانستند شوهرم بعداز مراسم به اناقش رفت بی آنکه نگاهم کند...

- کجایی محیا میگم رو اون تخت یه نفره سختتون نبود دیشب؟؟؟ لبم را گاز گرفتم از خجالت...

با اعتراض گفتم...

- مادر...

خندید و به سمت عمه رفت و کنار گوشش چیزي گفت...

و خندیدند باهم بازهم مرا خجالت دادند...

زنعمو پروانه لقمه اي دهانش گذاشت...

- آره خاله جون مادرت سفارش تخت دونفره داده آقاجونم بهتون اون اتاق ته سالن و بهتون داده ...

مادر هم نفس عمیقی کشید ...

- والا شما فرصت ندادید آدم درست و خسابی جهاز جور کنه ...

دیگه مادر این از دستم برمیومد...

سري تکان داد...

- دستت درد نکنه مادر جون لازم نبود زحمت بکشید...

لطف کنید به آقاجون بگید من اتاق خودم راحتتترم ..ماندن را جایز ندانستم و از حا بلند شدم تشکر کردم ...

مادر توي صورتش زد...

وادختر یعنی چی؟؟؟ میبینی مرجان من باید همش از دستش خون به جیگر بشم ...


romangram.com | @romangram_com