#بغض_محیا_پارت_160
- عشقت ازرششو داشت خودتو بدبخت کنی؟؟؟ هروقت اومدم حرف بزنم یا آقاجون خفم کرد یا نگاه پراز عشق تو به اون نامرد ...
دارم خفه میشم محیا...
من دووم نمیارم اشک چشمتو ببینم ...
دووم نمیارم بدبختیتو ببینم ...
خوابم راحت نیست محیا...
بیداریمم کابوس بادیدن این که کنار اون نامردي...
دیدم که اشکش چکید ...
- دوست دارم محیا ...
خیلی دوست دارم...
نگاه دوختم صورت تنها برادرم ...
به برادر مغرورم ...
که انگار شکسته بود بدجور...
در آغوشم کشید...
و خیسی اشکش را روي شانه ام حس کردم ...
او بود همیشه که مرهم زخم هایم میشد ...
حالاهم به قول خودش کاري که از دستش برنمیامد با اشک هایش روي دردم مرهم شده بود...
محسن از آن آدم هایی بود که در زندگی وجودشان ضروري بود...
حالم خوب بود آنشب...
و چه خوب که محسن بود و حالم را با بودنش کمی بهتر کرد ...
بالاخره آن شب هم تمام شد و فردا رسید ...
فردایی که انگار نه که چیزي تغییر کرده باشد ...
انگار عروس بودنم براي همان یک روز هم زیادي بود ...
فردایی رسید که امیرعباس شوهرم بودو همسرش دیگري...
نور آفتابی که از پنجره به چشمم میزد باعث شد روز دیگري بازهم چشمانم را به زندگی لعنتیم باز کنم...
نگاهی به ساعت کردم هشت بود...
از جا بلند شدم با رخوت...
هیچ چیز در زندگیم عوض نشده بود حتی اتاقم ...
romangram.com | @romangram_com