#بغض_محیا_پارت_159

واقعا نعیم به قول خودش اینکاره بود...

بامزه بود رقص مردها باهم و خنده به لبم می آورد روي صندلی نشستم و اوهم کنارم ...

به سمتم خم شد...

- خداروشکر فقط بلد نیستی به روي شوهرت لبخند بزنی...

نگاهش کردم متعجب ...

من که به تمام سازهایش رقصیده بودم حالا به لبخند نزدنم پیله کرده بود !!!!نزدیکش شدم و کنار گوشش گفتم

...

- لبخند بزنم به دل و قلوه دادنتون با هدي خانوم یا اخم هاي همیشه درهمتون ...

آهان نمیدونستم براي اینکه مثل یه دستمال ازم استفاده میکنید باید لبخند بزنم ...

برگشت نگاهم کرد ...

انقدر عمیق که تا عمق جانم نفوذ میکرد ...

در نگاهش نه غم بود نه خشم ...

و من در دلم غوغایی بود ...

نمیدانم چرا متنفر نمیشدم از معبودم...

همانطور به هم خیره مانده بودیم که نعیم به سراغمان آمد...

- بسه بابا دل و قلوه دادن ...

پاشو عباس جون نوبتیم که باشه نوبت شماست...

و من خنده ام گرفته بود از طرز صدا کردن نعیم ...

بالاخره نعیم موفق شد و امیر عباس میان پسر دایی هایش که دورش حلقه زده بودند فقط بشکن میزد ...

و من میمردم براي رقصیدن مردانه اش ...

و من میمردم براي هرچیزي که مربوط به او بود ...

و عاشق احمق است یا کور؟ همانطور خیره اش بودم که با احساس نشستن کسی کنارم از جا پریدم ...

برگشتم و محسن را دیدم ...

محسنی که هربار میدیدمش انگار شرمنده تر از بار قبل بود...

اوهم خیره ي جمع رقصان بود...

همانطور بی آن که نگاهم کند پرسید...

- خوشحالی محیا ؟؟؟ نگاهش کردم اما انگار اونگاهش به رو به رو میخ بود...


romangram.com | @romangram_com