#بغض_محیا_پارت_158

قیافشو نگاه قبض روح میشی به جا خنده کردن به برادر دارا...

..

با حرف ساحل لبم را گاز گرفتم از کاري نادرستی که ناخواسته انجام دادم نه براي حساسیت امیرعباس...

نه...

نکند برادرم درموردم اشتباه فکر کند ...

دارا برادر من بود و من برادرانه دوستش داشتشم ...

حتی خواهرانه براي عشق بی فرجامش غصه میخوردم اما..، اصلا نمیتوانستم به معشوقش بودن حتی فکر کنم ...

امیر عباس تمام ذهن و قلب مرا پر کرده بود ...

جایی براي دیگري نبود...

اما ترسی همیق در دلم حس کردم ازاویی که مطمئن بودم تمام مرا زیر نظر دارد و حتما بازخواستم میکند بابت کار بی اختیارم ...

که حتی جرئت نکردم نگاهش کنم ...

نعیم زودتر رفت تا به قول خودش کارها را ردیف کند ...

و ما هم به دعوت امیر عباس به سمت بستنی نعمت رفتیم براي دسر ...

و من هنوز هم از ترسش عضلات تنم منقبض بود ...

البته به اصرار من و از ترس امیر عباس نگار و دریا و ساحل با ما همراه شدند ...

و من نفس راحتی کشیدم وقتی مطمئن شدم از تنها نبودن با او ...

دعا میکردم فراموش کند لبخند ناخواسته ام را ...

گرچه امیدي به فراموشی نبود ...

نه به امیرعباسی که انگار قصد آزارم را داشت ...

و نه به دارایی که غم از چشمانش که نه از تمام وجودش داد میزد ..و من عجیب درگیر وجدانم بودنم بابت نخواستنش...

بالاخره بستنی هم خوردیم و دایی مهدي بزرگترها را به خانه شان دعوت کرد تا ما راحت باشیم...

و من میدانستم آقاجون جایی به جز تختش خوابش نمیبرد اما به خاطر جوانک هایش و دلخوشی هایشان دعوت دایی را پذیرفت...

ماهم راهی خانه شدیم ...

و میدانستم اخمش درهم است...

از ته دل آرزو میکردم از همان اخم هاي طبق عادتش باشد ...

وارد خانه که شدیم با دیدن آن دم و دستگاه صداي بلند موسیقی حیرت زده شدم ...

و لبخندي زدم ...


romangram.com | @romangram_com