#بغض_محیا_پارت_157

اینبار عمو سعید هم صدایش درآمد...

- نعیم...

این چه طرزشه...

آقاجون هم خندید و سر تکان داد...

بلند شید بریم براي شام دیره مهمونا میرسن الان ...

همه به دستور آقاجون بلند شدند ...

ماهم ...

همین که بلند شدم چادر راهم روي سرم انداختم ...

کنارم نزدیک تر آمد ...

- چادر سر کردن مال تو اتاقه نه وسط اینهمه آدم ...

چپکی نگاهش کردم ...

گیر دادن الکی اش هم کلافه ام کرده بود...

تند تر و جلوتر از او به راه افتادم ...

که دستم اسر دستش شد ...

- آروم تر من اینجام ...

قدم آرام کردم ...

تا همراهم شود ...

سوار ماشین شدیم ...

به رستوران که رسیدیم تنها مهمان هایمان همان خاله عزیزم و دایی مهدي بودند ...

که با دیدنمان دست زدند ...

همگی نشستیم درحالی که به بزله گویی و شوخی هاي نعیم میخندیدیم و خدا میداند در دل من بزرگترین غم عالم بود ...

قاشقی از غذا به دهان بردم و نگاهم به تیله هاي سیاهی قفل شد که انگار غمش از من بزرگ تر بود ...

..

براي لحظه اي در دلم آرزو کردم که اي کاش مردم مثل دارا دوستم داشتم حتی از تصورش هم غرق لذت شدم و لبخند به روي لبم آمد ناخودآگاه...

نیشگون ساحل از پهلویم مرا به خودم آورد ...

صدایش را کنار گوشم شنیدم...

- میدونی رو دارا حساس شده توام زل زدي بهش و لبخند ژکوند میزنی ...


romangram.com | @romangram_com