#بغض_محیا_پارت_156
همانجا موهایم را باز کردم و آرایشم را هم شستم...
احساس سبکی کردم وقتی از شر آنهمه سنجاق راحت شدم ...
، به ساعت نگاه کردم ...
دیر شده بود ...
سریع موهایم را خشک کردم ...
آرایش ملایم زیبایی انجام دادم ...
، موهایم راهم فرق وسط کردم ...
ناسلامتی عروس بودم ...
شال سفید و مانتوي سفیدم هم تنم کردم...
همان کفش هاي پاشنه سه سانتی که طهر پایم بود راهم به پا کردم ...
چادرم را روي دستم انداختم و پایین رفتم...
همه پایین بودند و چاي میخوردند ...
آقاجون با دیدنم لبخندي زد ...
- به به عروس خانوم قشنگم بیا بشین اینجا دخترم ...
، و به کنار دست امیر عباس که خالی بود اشاره زد ...
- سلامی دادم و کنارش نشستم ...
چاي مینوشید و بازهم مثل همیشه اخم هایش درهم بود ...
نعیم در جایش جا به جا شد ...
- میگم مثلا عروسیه ها همه نشستید دارید چایی میخورین ...
بابا یه بزنی به برقصی چیزي هیچ کاري نکردیم به خدا ...
زن همو پروانه تشر زد ...
-نعیم ...
آفاجون حرف زن عمو را قطع کرد ...
راست میگه دخترم جوونن چه ایرادي داره...
بعداز شام خونه در اختیار شماست باباجون ببینم واسه دختر عمو و پسر عمت چیکار میکنی...
نعیم تملق آمیز خم شد...
- اي به چشم اصلا این کارا خوراك خودمه بسپار به خودم حله آقا جون ...
romangram.com | @romangram_com