#بغض_محیا_پارت_155
- رابطه داشتم با زنم ...
نیاز به درك فوقالعاده اي نداره عزیزم ...
و به سمت دررفت ...
صدایم باعث شد بایستد ...
- صبر کنید ...
یادمه گفتید تن به این ازدواج که بدم همه ي زندگیتونو به پام میریزید ...
همه ي زندگیتونو نه...
اما دیگه نمیخوام بدون در زدن وارد این اتاق شید ...
بهم نزدیک شین اینجوري ...
حرمت عشق خودتون و حرمت حریم عشق من و نگه دارید پسرعمه ...
پوزخندي زد ...
- ببین کی داره از حرمت براي من حرف میزنه...
نزدیک آمد...
- گفته بودم همه ي زندگیمو پاي زن و خانوادم میدم ...
انگشت اشاره اش را رو به رویم گرفت ...
- اما نمیزارم زن بیست سالم برام تصمیم بگیره خانوم کوچولو ...
کنار گوشم آمد بازهم هرم نفسهایش...
- راستی من عاشق رژ سرخم ...
اشاره اي به تخت کرد ...
ولی فقط براي اینجا ...
نه براي بیرون ازین در ...
بوسه اي کوتاه به لبم زد و از در بیرون رفت...
و من بازهم بی عرضگی و احمق بودنم را به خودم ثابت کردم...
همانجا نشستم و پوست لبم را جویدم ...
اصلا دلم بیرون رفتن نمیخواست...
اما مهمان داستیم و رسم ادب نبود ...
به زحمت خودم را به حمام رساندم ...
romangram.com | @romangram_com