#بغض_محیا_پارت_154

نمیخواستم او که مال دیگري بود قلبش تنش روحش ...

جسمش را با من شریک شود ...

دراز کشیده بودم هنوز روي تخت و خیره شده بودم به اویی که داشت لباس تن میکرد ...

اشکم چکید ...

تنم درد داشت ...

روحم هم ...

نگاهی کرد ...

اخم درهم کشید...

- گریه میکنی؟؟؟؟ جوابی ندادم ...

- با توام محیا ...

انگار خودم هم داشتم خفه میشدم ...

بلند شدم و ملافه را دورم گرفتم و داخل حمام شدم ...

لباس تنم کرد و بیرون آمدم ...

هنوز داخل اتاق بود ...

منتظر...

بی اهمیت رو به روي آینه ایستادم ...

آرایشم بهم نریخته بود فقط کمی رژم رفته بود ...

موهایم هم سرجایش بود ...

- منتظرم محیا...

به سمتش برگشتم ...

- منتظر چی پسرعمه؟؟؟؟ -این که بگی براي چی زن من باید بعداز رابطه باهام بشینه گریه کنه ...

خودم هم میخواستم حرف بزنم دیگر ...

- نمیدونید پسر عمه نه؟؟؟ به من میگین عاشق کس دیگه اي هستید و اینکارو میکنین ...

؟؟؟ تمام طول عقد اخم میکنید و به اینجا که میرسه مهر بون میشید ...

اصلا نمیتونم درکتون کنم ...

همانطور نگاهم میکرد ...

انگار با تمسخر ...


romangram.com | @romangram_com