#بغض_محیا_پارت_153

و فرصتی براي حلاجی حرفش نداد...

و بوسه اش بود که روي لبم نشست...

میبوسیدم طوري که هیچوقت نبوسیده بود ...

دستش را زیر زانویم انداخت و بلندم کردو روي تخت گذاشت...

خودش هم دراز کشید کنارم ...

پتو را رویم کشید...

- بفرمایید اینم از این که هی براي من سرخ نشی...

لب فشردم ...

راستش دلم میخواستش عجیب ...

اما او چه؟ !مگر عاشق دیگري نبود...

؟؟؟ دستش را تکیه گاه تنش کرده بود...

پیشانیم را بوسید...

و من پاي چه بگذارم این همه مهربانی یکباره را...

تا چند دقیقه پیش که نگاه میگرفت و اخم میکرد ...

صدایش انگار ارتعاش خاصی داشت...

- هیچ وقت پسم نزن محیا...

روي صورتم بیشتر خم شد و بوسه اي دیگر روي لبم زد...

لب فشردم تا چیزي نگویم...

.

با دستانم کمی به عقب راندمش...

هرم نفس هایش گردنم را قلقلک میداد ...

- چجوري ازم میخواي بگذرم ازین همه زیبایی ...

؟؟؟ و بوسه اي دیگر روي گردنم گذاشت ...

میبوسید و من درهم میشکستم ...

لمسم میکرد و من انگارتنم را به تاراج میبرند ...

نمیدانم چرا حس بدي داشتم ...

تنش هم بوي سیگار میداد ...


romangram.com | @romangram_com