#بغض_محیا_پارت_152

چشمان رنگ خونش هم داد میزد حال خوشی ندارد...

با کف دستش که پشتم را لمس کرد انگار تمام قلبم زیرو رو شد...

از آینه میدیدم که با تمام دلش انگار عطر تنم را بو میکشد...

اما این حال خراب؟ !!مگر میتوانست دلیلی جز زوري بودنم داشته باشد...نه...

نمیخواستم دیگر مسئولیت بودن را...

اصافی بودن را نمیخواستم ...

اما دلم هم شکست ...

انقدر منفور بودم که براي لمس کردنم سیگار دود میکند و انقدر حالش خراب است...

؟؟؟ !!!دستم را روي دستش که روي قفسه ي سینه ام میلغزید گذاشتم و پس زدم ...

از آینه دیدم که اخمش درهم رفت...

همانطور که در آغوشش بودم به سمتش برگشتم ...

نگاهم کرد ...

- این کار یعنی چی محیا...

دستم را از پشت به لبه ي میز توالت گرفتم تا تعادلم حفظ شود...

زبان را با لبم تر کردم...

- دستانم میلرزید ...

حق داشتم ...

وضعیت مناسبی نداشتم...

تنها تن پوشم همان لباس زیرم بود...

اما آنقدر چسبیده بودم به او که خداروشکر چیزي معلوم نبود ...

- کار داریم پسرعمه مهمون داریم ...

باید حاضر شیم ...

دست دراز کردم تا شنلم را بردارم و روي شانه ام بیندازم ...

دستش روي دستم فرود آن و مرا بیشتر به سمت کشاند ...

حالت چشمانش خاص بود...

طوري که هیچوقت نبود ...

- چه کاري داریم مهمترازین...


romangram.com | @romangram_com